|
فقد چوسنـگ چشــم اندوهان مـگر اندوه کـــــرد پیش این لیلای عاشق ، رنگ زرد میدهــد جــورش زمـان لیــلای من بیش ازیـن گـفتی مگر: شــیدای تن آن گـــذرگــاه چــون بلـــبل به گـل دیـد، خنــدیـدی مگـــرسنجــید دل؟ دادمــش گـلها بـه گـلها نـــــازکرد هرچه عشـقش بود دردل سـازکرد من چـه کـردم رفتم ورفتم به پـاش اوبه من پیوسته گـفتی کـاش کـاش کـــــــاش!!! ایـن دل من چقـدرسنـگ شـده است مــــــــــن، دل من هرگـزاعتـنایی به «کاشــهای»ازسـوزدل ندارد مــــــن، فقد من چوسنگ عاشق شده ام ! فقد چوسنگ دوبیتی ها نمی رنجد ولیکن درد برتو مگرساده نبودی ماجراجو حریفم دردریغی وکناری شبی یک چند کن باماهیاهو
قدم سرد سرد میشوم ایستاده میمانم، با فکر عمیق بازتازه به سوی دیگری مینگرم شتابان میروندوسرخم، هیچ گفت وشنودی دراین شهر… لیکن پرشور است وپرغوغا، هربیشه وکنارها بازروانه میشوم اندوه بار، درشهرتار پروانه میخزدوآن کنارهاراپران پران طی میکند به ناگاه دیده به حیرت مییفتد وهوش میکنم که آن پروانه …، نه درآن جاست، افتاده زمین ای کاش، کلمه بی معنی است، ای کاش! که آن مرغک دراین فصل درفراق گلها بودیومیسرودی میمیرد ! امابگذارکه خودبمیردازتوچه گیرد؟ بازمینگرم که گردوباد پدید آمده وسرک وکوچه وبازارپرکرده، چشمک من ازگردشهرماپت می شود، اما، بازش میکنم ودیگران رامیبینم تلاش میکنم، چشمم بازنگهدارم… آنچه که است بیشتربینم وبیاموزم تنگ میشوم، گویاکه جهان همه چنان رنج به چنین غبارها، چنان پروانه مست چنان شکارها، چنین کوچه من چنان دیوارها، بلند، که به دیوارزندان فراریان میماند! درکنارسخره ها، دربین ستیز گردباد، یک موجودزنده، مثل زنده! مثل زنده، آری مثل زنده که درزیرچادری خاکستری رنگ، درکنارکوچه، دربین غبارمثل سخره، سخره نابکار بنشسته که مادرمن وتوست، زنده ولی مانند انبار ازنخ بی سود، درکنارکوچه، نشسته تنها ازدستان درازش میتوان تشخیص کرد، که میجنبد( زنده است!) خودرا تکان میدهم، برمیخیزم ازخواب خیال ها بایسکلم را سواره میشوم و« میروم » شب میشود، آسمان امشب ستاره هارا، همه ستاره هاراپنهان، پنهان وپنهان ، نگهداشته وازدید مادورساخته هواراغبارکاشته وشبها را تارساخته و… چو هرشب ستاره نمی شمارم، چون نیست! پنهان شده ازغباردورگریخته وازشهرماغمگین، غمگین وغمگین شده وبازخواهد« آمد» بازچون کودک بی باک به هرنقطه چشمم را می بندم، خواب میبرد، همه خواب شبها یم ازغبارشهرما مملواست، آن پروانه پران پران یادم می آید، ازهمه جنبش آفریده، خواب میشوم و خواب میشوم! شهرغبار، بی مثال وتارراکه هرلحظه سکوتم رابرآشفته میکند، فکرمیکنم رنج!!! احساس میکنم که جهان خورد شده، به یک قطعه هموارمحدودشده، ومن آخرین، پایانترین این قطعه راهمچنان ازدوردورمینگرم رنج تلاش گریه غوغا سکوت دراین قطعه محدود باهم، یکجا، پیچیده اند وصدای عجیبی میسازند هوش میکنم که خوردشده ام، بی حس شده ام، اما چه سود؟! این چرخ ، چرخ زنده گی آنقدرگران است که میگفتند… تبسم ازتو! بااین حال یک تبسم ازتومرابه دنیای دیگری میبرد، عاشق میشوم بتو پرتاب میشوم به عشق توآب میشوم تورا دوست میدارم همچنان رخساره تو زیرغبار، غباراین دیار، تشنه ترشده میبینم غبارهاوتنگ وتارهاوتشنه وزارها آن کنارها فراموش میشوند، به توخیره میشوم، ازحسن تو دیده برداشتن انگار، سهل نیست ماه من ازهرغمی، ازتوشادی داشتم وازهرغبارطراوتی مرا بودی یکبارتو! این دسته عشق بگیروبوسه بزن و تبسمی مرابکن، میمیرم مگر! ازمطالب شکیب ایرج
+ نوشته شده توسط شکیب ایرج در چهارم بهمن 1385 و ساعت
11:26 |
|
Shekib Iraj was born in Mazar e Sharif in 1991 . He wants to be an inventor. Now he is a poet and a great writer. He has the formula of some things that are going to be invented in the futuer name is ( Not possible) .
|